X
تبلیغات
رایتل

حرفای من با خدا

اینا حرفای یه دختر مهربون و تنهاست که برای خدای خودش می نویسه.
دوشنبه 26 اردیبهشت‌ماه سال 1390

خداحافظی....

سلام خدا !...

 

چند وقته اپ نکردم.آخه مامانم این چند وقت بدجوری باهام لج کرده.اتفاقاتی برام افتاد وهمچنین حرفای زیادی دارم که بهت بگم. 

 

۱-خرگوشم رو دادم به شوهر خالم.چون معلم زیستم گفت که تو موهای خرگوش یه چیزیه که اگه وارد بدن دختر بشه باعث نازاییش میشه.منم راستش ترسیدم و دادمش به شوهر خالم !!!

 

۲-خدا هر روز که میگذره من بیشتر به فائزه وابسته میشم و اصلا دلم نمیخواد از این مدرسه برم.من خودم میدونم اگه فائزه رو نبینم دق میکنم. خدا من بینهایت فائزه رو دوست دارم. خدا هر جور شده نذار من از این مدرسه برم.المتاس میکنم.اگر هم بعضی موقع ها از روی نفهمی بهت گفتم دیگه نمیخوام تو این مدرسه بمونم حرفمو گوش ندی ها .باشه؟؟

من جونم به فائزه بنده اگه من از فائزه دور باشم میمیرم ها. هر موقع فکر میکنم آخرین باری که فائزه رو میبینم ۲۵ خرداده اشکم همینجور میریزه.

 

۳-بابام چند روز پیش منو دعوا کرد.میدونی چرا؟؟چون وقتی فاطمه داشت اون کارو میکرد من داشتم برای تو تو این وب چیزی مینوشتمو اصلا حواسم به فاطمه نبود .به خاطر همین بابم منو دعوا کرد.نمیدونم چرا منو مقصر میدونه.تقصیر من نیست که!هست؟

 

 ۴-خدایا یکی از اخلاق های من خیلی بده.من که خودم از این اخلاقم متنفرم ولی دست خودم نیست.تا وقت گیر میارم یا غیبت میکنم یا ادای کسی رو در میارم.نمیخوام این کارارو بکنم ولی یدفگی مثلا شروع میکنم ادای معلمامو در میارم.یه کاری کن کلا این اخلاق تو من ریشه کن شه. راستی خدا من چجوری از معلم های سال قبلم حلالیت بگیرم؟؟

 

۵-خدایا امتحانای ترمم شروع شده.قول بده کمکم کنی.باشه؟

راستی شاید تا تابستون اپ نکردم  پس خدا حافظ ....