X
تبلیغات
رایتل

حرفای من با خدا

اینا حرفای یه دختر مهربون و تنهاست که برای خدای خودش می نویسه.
جمعه 27 خرداد‌ماه سال 1390

گربه کوچولو و مار

 

سلام خدا 

 

خیلی خوشحالم چون اون گربه کوچولویی که 

 

من باعث شدم از تو حیاط مامان جونم بره٬ 

 

دوباره برگشته. 

 

حالا بزرگترم شده. 

 

من تازه دیروز دیدمش. 

 

خیلی گرسنه بود و من به هش از ماکارونی های 

 

ناهار مامان جونم دادم و اونم خورد. 

 

          ----------------------------------------------------------------------------------- 

دیشب هم که رفته بودیم خونه مادرجانم٬ 

 

دیدم یه مار گرفتن کردن تو شیشه٬ کنار حیاطشون. 

 

دایی بزرگم که آتش نشانه٬ مار رو در آورد و ما نازش 

 

کردیم. اینقدر خوشگل بود که نگو. 

 

خیلی دوست داشتم متل من باشه.