X
تبلیغات
رایتل

حرفای من با خدا

اینا حرفای یه دختر مهربون و تنهاست که برای خدای خودش می نویسه.
شنبه 7 خرداد‌ماه سال 1390

شعر

سلام خدا

امروز میخوام واست یه شعر بنویسم.

میدونم خیلی شنیدیش ها، ولی میخوام برات

بنویسمش.من که خیلی این شعرو گوش میدم

 چون انگار از زبون خودمه.

(علی باقری میخونهش):

 

کنج اتاقم باسکوتم

تنها نشستم و پلکامو بستم

فرقی نداره روزگار واسم

از دست آدماش خستهی خستهم

هرکی یه جور دست رو دلم میذاره  

هرکی یه جور میره تنهام میذاره  

دلا سنگ شده خوبیا کم شده

هرکی یه  جور گریهمو در میاره

به خندههام غم فراوونه و

توچشام همیشه نمنم باروونه

گریههامو کسی دوست نداره و

واسه همینه که لبام همیشه خندونه

غم تو دلم دیگه نمیخوام بمونه

دل میخوام عاشقونه واسم بخونه

توی تاریکی آسمون قلبم

ستاره چشمک بزنه و بمونه

خستهم از آدمکای دوروبرم

وقتی تو تنهاییهام جام میذارن

وقته احتیاجه به دستاشون

میرن و منو تنهام میذارن

دیگه بسه آسمونو گریون دیدن

  بسمه هرچی نامردی دیدم

  بسمه هرچی دلمو شکوندن

هیچی نگفتم فقط خندیدم

شب بودو غم بودو دل بودو نبودن

شعرای عاشقونه سرودن

تن نمیدم به عشقی که دروغه

مجنون زمونه قلبش شلوغه

(اینجا رپ میخونه که من خوشم نمیاد!

پس برات نمینویسم!

بعدش باز اینارو میخونه):

آ خدا قلبا همه تنها میمونه

کسی دیگه قدر کسی رو نمیدونه

آ خدا دلم تنگه از زمونه

اما هنوز میخونم عاشقونه

آ خدا سنگ صبور من تویی

به عشقه تویه که هنوزم میخندم

به آسمون آبی و فرشتههای تو آسمونت

دل میبندم

موندم برای عاشقی

خوندم برای دلای شقایقی

ولی ازم گذشتن به سادگی

منو خواستنم واسهی دقایقی

هر کی خودشو یه جوری جا کرده شو

هر کی با دلم یه جوری تا کرده 

ولی باید فکر آرزوها بود و

غم گذشته رو فراموش کردهش

خستهم از آدمکای دوروبرم

وقتی تو تنهاییهام جام میذارن

وقته احتیاجه به دستاشون

میرن و منو تنهام میذارن

دیگه بسه آسمونو گریون دیدن

 بسمه هرچی نامردی دیدم

 بسمه هرچی دلمو شکوندن

هیچی نگفتم فقط خندیدم

شب بودو غم بودو دل بودو نبودن

شعرای عاشقونه سرودن

تن نمیدم به عشقی که دروغه

مجنون زمونه قلبش شلوغه