X
تبلیغات
رایتل

حرفای من با خدا

اینا حرفای یه دختر مهربون و تنهاست که برای خدای خودش می نویسه.
یکشنبه 14 اسفند‌ماه سال 1390

شکایت

 

سلام خدا!

 

خدا خیلی بدی !

 

می دونم که خودتم می دونی!

 

آخه تو مگه کار و زندگی نداری که

 

همش بالا سر منی و منو اذیت می کنی

 

و یه کاری می کنی دلم بشکنه؟

 

مگه فقط من یکی رو آفریدی؟

 

این همه غم و غصه بَسَم نیست؟

 

حتماً باید از ناراحتی دق کنم

 

تا ولم کنی؟ (هر چند تو اون دنیام

 

مطمئنم که دست از سر من بر نمی داری!)

 

خدا آخه چرا آدمای دور و بر من این جورین؟

 

اون از بابام که خیلی سختگیری می کنه

 

اون از مامانم که همش باهم دعوا

 

می کنیم(البته بیشتر اون منو دعوا می کنه)

 

طوری که من جرئت ندارم باهاش حرف بزنم!

 

اون از دایی محسنم که دیگه من واسش بی ارزش

 

شدم و فقط تارا جونش رودوست داره.

 

(تارا دخترِ اون یکی داییمه) می فهمه دلیل ناراحتیِ

 

من اونه ولی واسش مهم نیست.

 

اون از دوستای تو مدرسه م که

 

هر کدومشون رو بخوام بگم ساعت ها

 

طول می کشه!اصَن نمی دونم از

 

کدومشون بگم!

 

از مینای دروغگو بگم یا از فائزه ی نامرد

 

از عاطفه بگم یا از...

 

اون از زن عموم که اعصاب واسم نذاشته.

 

اون از عمه م که از ترس از زن عموم

 

جرئت نداره منو جایی ببره یا

 

بهم هدیه ای چیزی بده!

 

خدا بسه یا بازم بگم؟ها؟

 

خدا خیلی حرف دارم ولی وقت

 

ندارم.فقط اینو بدون توهم مثه

 

همینایی.از نظر من تو از ایناهم

 

بد تری.اینا اگه بدی کنن، می گم

 

اشکالی نداره. انسانن.انسان هم

 

که جایز الخطاست.ولی تو چی؟

 

تو خدایی.خدا.خدایی که خیلی

 

بده!