X
تبلیغات
رایتل

حرفای من با خدا

اینا حرفای یه دختر مهربون و تنهاست که برای خدای خودش می نویسه.
یکشنبه 4 دی‌ماه سال 1390

دایی محسن

 

سلام خدا! 

 

وای خدا خیلی ناراحتم!  

 

چند شب پیش که خونه‌ی مادرجانم دعوت بودیم 

 

 همگی‌مون٬چون از  

 

دست دایی محسنم ناراحت بودم٬  

 

خیلی بد باهاش رفتار کردم. فکر کنم   

 

از دستم ناراحت شد. 

 

خداجونم تو که منو می‌بخشی نه؟ 

 

حالا که منو می‌بخشی٬ یه کاری کن  

 

دایی محسنم هم منو ببخشه. 

 

من خیلی دایی محسنمو دوست دارم.