X
تبلیغات
رایتل

حرفای من با خدا

اینا حرفای یه دختر مهربون و تنهاست که برای خدای خودش می نویسه.
پنج‌شنبه 25 فروردین‌ماه سال 1390

اول شادی بعدش غم

 

 سلام خدا! 

 اول به خاطر اینکه امروز با دوستم آشتی کردم ازت ممنونم. 

 ولی دوم از دستت ناراحتم! 

 آخه تو به من بگو گناه من چیه که باید اینقدر غصه بخورم؟ 

 آخه چرا مامانم به قهر رفته خونهی مامانش و منو خواهر  

 کوچولومو تنها گذاشته؟ 

 خدا چه جوری دلت میاد اینقدر منو اذیت کنی؟ 

 خدا باور کن دارم دق میکنم. 

 راستی یه چیز دیگه: 

 مگه بهت نگفته بودم یه کاری کن بابام دوباره سیگارکشیدن 

 رو شروع نکنه؟ پس چرا دیدم باز امروز داره سیگار میکشه؟ 

 دلم میخواست بابامو کتک بزنم تا دیگه سیگار نکشه و با 

 مامانم قهر نکنه.