X
تبلیغات
رایتل

حرفای من با خدا

اینا حرفای یه دختر مهربون و تنهاست که برای خدای خودش می نویسه.
یکشنبه 18 اردیبهشت‌ماه سال 1390

عمو هاشم

سلام خدا 

من تازه از پارک برگشتم. 

با عموجونم رفته بودیم پارک. 

تو که می‌دونی من چه قدر عموهاشمم رو دوست دارم. 

ولی این زنش بدجوری رو اعصاب من راه می ره. 

عمومم هیچی به زنش نمی‌گه. 

منم بعضی موقه ها نمی‌تونم خودمو کنترل کنم٬ 

یه چیزی از دهنم می‌پرونم که عموم تا چندین وقت 

باهام قهر می‌کنه. 

پارسال اردیبهشت باهام قهر کرد و روز ۱۳ به در 

باهام آشتی کرد.