X
تبلیغات
رایتل

حرفای من با خدا

اینا حرفای یه دختر مهربون و تنهاست که برای خدای خودش می نویسه.
پنج‌شنبه 15 اردیبهشت‌ماه سال 1390

...

سلام خدا! 

خیلی وقته که تو وب برات چیزی ننوشتم،آخه کامپیوترم خرابه.الان هم از یه جای دیگه دارم مینویسم.حرفام خیلی زیاده ولی نمیتونم الان همشو بنویسم.بعضی هاشو که مهم تره مینویسم: 

۱-خدا تصمیم گرفتم سال دیگه از مدرسه ی تیزهوشان برم.دیگه نمیتونم این قدر غصه بخورم. خودت میدونی چرا.فقط به خاطر دوستام.تو تو زندگی به هر کسی یه کاری دادی.کار من هم از اول اول رسوندن دونفر به هم بوده و هست.پس باید برم.یه جوری به من بفهمون کارم درسته یا نه.باشه؟ 

۲-خدایا مرسی که دوباره اشکامو بهم برگردوندی.خیلی وقت بود که اصلا گریه نمیکردم.وقتی میگم خیلی وقت یعنی از اردیبهشت پارسال.حالا دیگه هر شب گریه میکنم،هر روز گریه میکنم،هر موقع بخوام گریه میکنم. 

۳-خدا خیلی بدی.هنوز نتونستم اون کاری که میخوام تو مدرسه بکنم،بکنم!خوب خیلی بدی دیگه.من میخوام از این مدرسه برم ولی هنوز کارمو نکردم.خوب من میخوام اون کارو که فقط فقط خودم و خودت میدونیم،انجام بدم.ولی تو نمیزاری.آخه کار بدی که نیست.خیلی هم کار خوبیه، ولی تو نمیزاری.چون تو بدی. 

۴-خدایا نزدیک امتحانات ترمه.یه کاری کن بتونم درسمو بخونم.میخوام این ترم معدلم بالا بشه.حالا ۲۰ نشد اشکالی نداره،ولی دیگه کم کم بالای ۱۸ بشه.باشه؟خواهش میکنم.