X
تبلیغات
رایتل

حرفای من با خدا

اینا حرفای یه دختر مهربون و تنهاست که برای خدای خودش می نویسه.
چهارشنبه 24 فروردین‌ماه سال 1390

سلام خدا

 

سلام خدا. 

از امروز می‌خوام از اینجا باهات حرف بزنم. 

باز که دلمو شیکوندی. باز که می خواستی اشکمو در بیاری. 

مگه نمی دونستی دوست داشتم امروز تو مدرسه چیکار کنم؟ 

پس چرا نذاشتی؟چرا باز گذاشتی ناراحت بشم؟ 

خدا خودت که می‌دونی دل من چه قدر حساس و کوچولویه. 

پس چرا اینقدر ازیتم می‌کنی؟ 

من که خوب می دونم دوسم نداری. اصلا تو منو می بینی؟ 

من که فکر می‌کنم تو منو نمی‌بینی.